کتاب به سوی فانوس دریایی

اثر ویرجینیا وولف از انتشارات نیلوفر - مترجم: صالح حسینی-برترین کتاب های تاریخ انجمن کتاب نروژ

خانم رمزی که راحت نشسته و پسرش را در آغوش گرفته بود، آماده شد، کمی چرخید و کوشید تا راست‌تر بنشیند و در همان حال نیروی خود را در فضا پخش کرد، سرحال و زنده، چنان که گویی همه‌ی انرژی خود را به نیرو تبدیل کرده بود... ؛


خرید کتاب به سوی فانوس دریایی
جستجوی کتاب به سوی فانوس دریایی در گودریدز

معرفی کتاب به سوی فانوس دریایی از نگاه کاربران
به فانوس دریایی، آنها تصمیم گرفتند که روز بعد را ترک کنند. خانم رامزی قول داد آخرین پسرش جیمز. اما او، آقای رامسی، گفت: \"شما نمی توانید @\". او گفت که مرطوب خواهد بود. با این حال فانوس دریایی شدید، بلند و غم انگیز بود. پاسخ او در صدد صدای واقعی او بود. چگونه او می داند چگونه می تواند بداند که نمی تواند به خوبی به دست آید؟ این غیر قابل تصور است که انکار می تواند به عنوان یک خانم ضعیف مانند خانم رامزی انجام دهد. آقای رامسی چگونه از سفر خود به فانوس دریایی رنج می برد؟ اما به نظر می رسید کهless در معرض نگرانی های انسانی قرار گرفته است. وقتی که در مورد کار پدرانش پرسید، پسرش سعی کرد توضیح دهد: \"وقتی از آنجا بیفتید @ از روی میز آشپزخانه می شنوید. خب، آیا او هرگز واقعا از خانم رامزی، وقتی که آنجا نبود، فکر می کرد؟ با گذشت زمان، او با این بی عاطفه و همدردی متاهل آشنا شد. او احساس کرد که او به اندازه کافی برای او مناسب نیست ... برای کفش هایش. زندگی - آنتاگونیست قدیمی او - ظاهرا پس از او بود. اما او گفت: - اما ممکن است خوب باشد. من انتظار دارم که این کار خوب خواهد بود. @ حالا کجاست؟ به نظر می رسید که به شدت قادر است. آیا کسی واقعا دوست داشتن چنین موجود عظیم را می تواند داشته باشد؟ اما آقای R. همیشه با او مسائل داشت. او، که در دنیای کتابها و دانشمندان خود زندگی میکرد، کمی درباره او فکر میکرد و گفت: \"شما دمی را که روی صورتش گذاشتید، وقتی او کمی مخالفت کرد. اما چه اتفاقی افتاد؟ کسی خراب شده بود آیا او وعده خود را به پسر خود نگه داشت - آنها را به فانوس دریایی بردند؟\nاین داستان را می توان به راحتی خلاصه کرد، اما من فکر می کنم که به طور خلاصه مشاهدات قلب آمیز، اظهارات ناخوشایند و جمله های زیبا که وولف با ما کنار گذاشته است دشوار است. تعداد گفتگوها بسیار کم است، اما می توانید تمام کاراکترهای صحبت یا تفکر را بشنوید. گاهی گریه می کند چند بار دیگر، به اعتراض در برابر ستمگر. من دیگر نمی خواهم ادامه بدهم تا دوباره این شاهکار را بخوانم. اما، فقط یک سوال، نام من خانم رامزی را وقتی خواندید یا به یاد می آورید، برای اولین بار که اولویت وی را به شخصیت اصلی اش داده بود، اولین بار نیست. اما این یعنی چه؟

مشاهده لینک اصلی
با شدت غروب خورشید گم شد، و مانند غبار غرق شد، آرام آرام، آرام شد، باد ساکت شد: به آرامی جهان خود را به خواب فرو برد، تاریک اینجا بدون نور به آن، صرفه جویی در آنچه که سبز از طریق برگ و یا کم رنگ گل های سفید توسط پنجره. او تصور می کرد که او نمی توانست بگوید، اما نگاهی به دور از پنجره، او کاملا مخالف پیدا کرد، او نمی توانست بیشتر از گفتن صحبت کند. خیلی خوب. بنابراین او شروع کرد، اما با اندیشه های ناراحت کننده، او نباید بیش از حد سخن بگوید، زیرا هرچیزی که او گفت مطمئنا به او علاقه ندارد. این مقدمه من درباره ویرجینیا وولف بود. کمی دیری می دانم از آنجا که برای بسیاری از خواندن من تحت تاثیر قرار گرفت (البته البته دروغ است)، من یک فیلم از این کتاب را دیده ام. در واقع آنچه که من فکر کردم، در نهایت روشن شد، ادوارد آلبیا بود که از ویرجینیا وولف می ترسید. خنده دار، می گویید. او از طریق صفحات به سمت چپ حرکت کرد، تلاش کرد تا یک تمیز پیدا کند، بدون تاکید، هیچ کلمه ای نوشته شده بود، اما رها شد. واقعا، او تعجب کرد؟ سپس، به طور ناگهانی متوجه موسیقی در پس زمینه شد، او به یاد می آورد که نیز توسط بسیاری از شخصیت ها اشتباه گرفته شده است، و به همین ترتیب راه به خوبی پوشیده شده منجر به نفرت با حافظه شوم خود را؛ و متوقف شده است. کاراکترها عبارتند از کودکان Ramsayâ € \"پسران جیمز (جوان)، اندرو (قدیمی ترین)، جاسپر (شاخه های پرندگان)، و راجر؛ دختران Prue (قدیمی ترین)، رز، نانسی، و کم (جوان)؛ و نیز مهمانان محلی و آگوستوس کارمایکل (شاعر)، ویلیام بانکز (گیاه شناس، دوست قدیمی)، چارلز تانسلی (شاگرد آقای رامسی)، مینتا دایل (زن جوان)، پل رایلی (دوست خانوادگی جوان)، یک چند نفر دیگر همه اینها در قسمت اول رمان \"پنجره\" قرار دارد که در سالهای اولیه قرن گذشته در خانه تعطیلات رامزی در جزیره Skye برگزار می شود. شخصیت های اصلی را فراموش کردی. البته خانم رامزی همسرش آقای رامزی است. و لیلی بریسکو. پس از آن، در اندیشه گم شد و پنجره را تماشا کرد، اما بعد از مدتی متوجه شد که تصور نمی شد او از بین رفته باشد، فقط یک احساس غیرمعمول، ترکیبی از محبت و ناراحتی جزئی و ریتم در حال اجرا بود که او متوجه شد از کنسرتو براندنبورگ در رادیو. چه انتظار داشتم در رمان پیدا کنم؟ به غیر از سردرگمی آلبیا ناامید، شاید هیچ چیز به اندازه جریان آگاهی؟ و کجا این انتظار را گرفتم؟ چه کسی می داند، شاید یک بررسی را بخواند. به هر حال این تکنیک روایت به آسانی قابل دستگیری بود، اما در همان لحظه روشن شد که سبک Woolf بسیار متفاوت از جیمز جویس بود. اما این مقایسه می تواند یک مقاله باشد که باید از آن اجتناب کرد. \"از آنجایی که او خواسته است، او چند بار نوشته های نویسندگان خود را که بیش از یک بار به آن فکر کرده بود اشاره می کند. â € œMcCullersâ € او گفت. و سپس قبل از اینکه او بتواند به هر طریقی پاسخ دهد، هرچند به نظر میرسید که چشمش به منافع «Duffy» چشمک میزد. او دستپاچه شد، او می دانست که او اشتباه کرد، مطمئن بود که او نمی تواند این نام را به معنای چیزی برای او بنویسد. همانطور که هر دو آنها در نظر داشتند که چگونه هر یک از آنها به سرعت عمل می کنند، هیچ چیز در آن وجود نخواهد داشت، بدون این که بدانند که در این مورد توافق شده اند. من رکوردهای رمان را کشف کردم، که اکنون می فهمم، به نحوی شبیه به تکه های جنگ و صلح را تحت تاثیر قرار دادم؛ اینها صفحات طولانی است که می توان آنها را با هم مرور کرد، هر بار کشف چیزی جدید، یا حداقل پیدا کردن یک نوع جدید لذت یا پاسخ در چیزی که قبلا ذکر شده است. پاساژ هایی مثل یک در شماره I.10، درباره بازتاب های خانم رامزی در مورد فرزندانش، با شروع از «زمانی که آنها بزرگتر بودند، شاید او زمان داشته باشد؛ زمانی که همه در مدرسه بودند. و یکی در بخش III.2، حتی ممکن است به طور جدی شروع شود، حتی ظالمانه، اما تبدیل به (من) به نیش زدن، تقریبا Dadaist طنز، در مورد لیلی و آقای Ramsay افکار مخالف در چکمه های خود و شکست کامل خود برای پیدا کردن راهی برای از بین بردن زادآوری؛ اما قطعا، شگفت آور، فصل طولانی (I.17) در شام در Ramseyâ € ™ ثانیه، که می تواند یکی از بزرگترین داستان کوتاه تا کنون نوشته شده است. او به طور ناگهانی تصمیم گرفت او را مجبور به رفتن است، می تواند از کتاب مورد علاقه خود را بلند تر با او صحبت نمی کنند. \"من باید بروم، دیر شدم.\" آنها توافق کردند که بتواند برای هر دو، هزینه های بی معنی را تغییر دهد، پس از آن در خارج از خانه بود. او از اینکه چنین قیمت کوچکی برای اندیشه های احمقانه خود بیرون نیامده بود، رها شد و یک بار در خارج آزاد شد و دوباره به آب ریخت. همانطور که او به خانه می رفت، به آرامی به عمق تاریکی فرو می رفت، دوباره به بهترین مخاطبش گفت: خودت افکار آمده اند، آیا باید بیان شوند؟ چیزهایی که او احساس کرده بود، آیا آنها میتوانستند به او علاقه داشته باشند؟ رمان یک داستان روانشناختی است که هر دو ادراک و عاطفه را بررسی می کند؟ آیا می توان آن را به عنوان یک شعر عمیقا احساس کرد، شعر که در خلق و خوی خود و پیشنهادات بیش از حد قابل ذکر می تواند ذکر شده شرح داده شده؟ در مورد صحنه شام، نمونه هایی شگفت انگیز از خصومت، که از طریق افکار دینرها جریان می یابد، همانطور که واکنش نشان می دهند به کلمات، اصطلاحات، صحبت و سکوت یکدیگر است؟ و خانم Ramsayâ € ™ ore از تاریکی؟ â € | آنقدر importa ...

مشاهده لینک اصلی
چرا من به این رمان واکنش نشان دادم، همانطور که در ابتدای دهه هجدهم، بیش از سی و پنج سال پیش، آن را واکنش دادم؟ سپس، من خسته شدم حالا تقریبا به اشک می ریزد و من را تحریک می کند. من فرض می کنم که واکنش های بسیار متفاوت من می تواند به گذشت زمان و نابرابری های زندگی منجر شود. به عنوان یک زن جوان 18 ساله، من تجربیات دردناکی داشتم، اما من هنوز مجبور نبودم در مورد آینده ام تصمیم بگیرم، آب های گوناگون مشکل پدر و مادر را ندیده بودم، من با همسرم در طول یک شام صحبت های خنثی نداشتم جدول، من از دست دادن و غم و اندوه تغییر نکردم. برای من، این کار در ارتباطات و روابط است. در مورد فضاهایی که بین مردم وجود دارد - شکاف بین گفتار و درک - و در مورد راه هایی که بعضی اوقات مردم می توانند این فاصله ها را از بین ببرند. در مورد روابط بین شوهران و همسران و بین والدین و کودکان است. این نیز در مورد انتخاب انتخاب در زندگی، در مورد روند خلاق، در مورد گذر زمان و در مورد حافظه است. بخشی از زیبایی نوشته Woolf از این قرار است که پرتو فانوس او را به ذهن می افکند و افکار شخصیت های او نیز به ذهن و افکار خوانندگانش، درخشش خاطرات نیمه فراموش شده، اجازه می دهد آنها را به رسمیت شناختن ارتباط بین خود تجربه خود و شخصیت ها. در سن هجده سالگی من با جریان هوشیاری به خوبی کار نکردم. من می خواستم راوی باشد اول شخص یا شخص ثالث خوب بود، اما من می خواستم در مورد آنچه که اتفاق می افتاد روشن می شد و من نمی خواستم معنی آن را جستجو کنم. اکنون در مورد روش های جایگزین گفتن یک داستان راحت تر هستم، بنابراین احساس می کنم که مجددا به ویرجینیا وولف می روم در زمان مناسب برای درک عمق دید او و نابغه نوشتن او. من به یک نسخه صوتی کتابی از رمان که توسط ژولیت استیونسون نقل شده است گوش می دهد، که، مثل همیشه عالی است. در صدای او، من احساس می کنم که هیچ احساساتی از احساسات که وولف به زرق و برق خواسته است. من می خواهم گوش به استیونسون خواندن جدول زمانی اتوبوس، بنابراین گوش دادن به او به عنوان خوانده شده چنین نوشتار عظیم است درمان در واقع.

مشاهده لینک اصلی
به فانوس دریایی بیش از من می آید، مرا می گیرد، روح من را خنک می کند من به ویرجینیا والف می آیم تا همدردی کنم و خودم را در امواج جهانش فرو کنم، با تصادفات و رضایت مردمش توطئه می کنم، اما فقط برای یک لحظه. به محض این که کلمات من را لمس می کنند، آنها بخار می شوند، پشت سر گذاشتن فانتوم های ناپایدار یک خانه، باغ، ازدواج، خانواده، امواج و فانوس دریایی. من آنها را فقط به یاد می آورم اما در واقع، داستان واقعیت است و من فانتوم هستم. نوشتن من مطرح است؛ Woolfâ € ™ s بینایی است. این داخلی ترین چیزی است که من از وولف خواندم، اما به طور پیچیده ای، به طور دقیق. این عاشقانه نیست، اما دلسوز و دلسوز است. این در مورد رضایت و نارضایتی است. این سومین (دوم و نیمه) زمان است که به فانوس دریایی خوانده می شود، اما اولین بار زیبایی آن را دیدم. این نوع داستان وللف، در تجربه من، دوباره با خواندن دوباره واقعی تر می شود. من یاد می گیرم چه عینک هایی را در نظر می گیرم وقتی که کتاب را می گیرم، به طوری که من می توانم در آب های آن و داستان و شکل زیر سطح آن را ببینم. بقیه در مورد این کتاب نیست، بلکه در مورد آن چه به ذهن می آید، چه چیزی برای من مهم است. همچنین ممکن است اسپویلرها یا حداقل هشدار بدهم که من بعضی از عبارات Woolf را در اینجا قرار می دهم زیرا آنها در اطراف من هستند. من خود خانم رمزی هستم، در آرامش و رضایتم، به موفقیت های من در قانون مدرسه اخیرا من باید وقت خود را به نوار بیاورم، او شوخی کرد. من فقط می توانم آن را از شنیدن آقای رمزی در مورد قانون بگذرانم. â € œ و آیا پسر خاص در مدرسه حقوقی وجود دارد؟ ¿از او پرسید. نه، من پاسخ دادم، هیچ پسر ویژه ای نیست او فکر کرد که باید مکالمه ای برای ادامه ادامه داشته باشد. و گفتگو باید ادامه یابد اما نه یک پسر خاص. سپس ما می توانیم درباره جاه طلبی ها و بیگانگی مردان، با جوراب و سیگار و سکوت خود صحبت کنیم. خانم رامزی فکر کرد که آهن را به آهن تیز می کند. بدون پسر خاص، بدون ازدواج، دیوارهای ما خسته کننده می شوند؛ ما بهترین خودمان را از دست می دهیم. \"جیمز، می دانید، خانم رمزی خودم گفت:\" من فکر می کنم او اکنون دوست دختر دارد. اگرچه زمانی که من دیدم، برای اطمینان نمی گفتم. او همیشه بیشتر از پسران دیگر حساس بود. او همیشه روحیه دلخواه من بود. «اوه، این خیلی خوب است»، با لبخند گفتم گرم. وقتی جیمز به یوجین رفت، رامسس به طور جداگانه به من نزدیک شد. â € œHow قدیمی شما؟ â € آنها می پرسند. پس از پاسخ من گفتند بدون اینکه مکث کنند، \"آیا شما جیمز را دیدید؟\" یا در وسط بحث برخی جزئیات جیمز جیمز آنها مکث می کنند و به من می گویند: \"چقدر قدیمی هستید؟\" دوباره بپرس. در اولین روز در شهر، آنها مرا گرفتند تا با آنها یک فیلم ببینند. وقتی که من وارد شدم همه در یک ردیف نشستند، به طوری که من مجبور شدم بدون هیچ زحمتی در همه ی آنها صعود کنم و در کنار جیمز نشسته باشم. ما با هم راه می رفتیم. چون شما باید ازدواج کنید زنان نباید بگویند، نمیتوانند بنویسند بعدا، بعدا، در یک اتوبوس تور، \"واقعا\"، در یک اتوبوس تور، شوخی نمی کنم، دوستم، و من درباره ویرجینیا وولف صحبت کردم. چقدر زیبا بود آیا او باهوش ترین شخصیست که تا به حال زندگی کرده است؟ چطور می توان نوشت که خیلی مبهم و سپس به طور ناگهانی شفاف باشد، همانطور که تغییر در ما بود، و ما از آن به بعد تمام وقت را نگاه می کردیم. و جیمز گفت: \"بله! ویرجینیا وولف. او نمیتواند بنویسد. »پس چه کسی می تواند باشد؟ ما پرسیدیم. â € œEmily Dickensonâ €. من گفتم، من به طور خاص برای شعر مراقبت نیست. برادر جیمز، نشسته در سراسر حیاط پشت سر گذاشت، â € œYou donâ € ™ تی مراقبت از شعر ؟! چطور ممکن است؟! شعر زندگی است! من بعضی ها را دوست دارم، اما نه همه. â € œWho دوست دارید؟ â € مورد علاقه من لی یانگ لی است. او متوقف شد، هنوز، و به من نگاه کرد، مشکوک. من گفتم آیا شما شوخی می کنید؟ نه. \"اما او مورد علاقه من است.\" ایریس. او گفت که شهر که من آن را دوست دارم. او فکر کرد که من دوست لی جونگ لی را برای او دوست داشتم. و یک درب در سر من بسته شد، اما در قلب من یک پنجره باز شد. من نگران آن بودم که او را باز کرد، اما این کار را نکرد. این برای شما باز است، تا این داستان را به شما بگویم. بعدها من گفتم «آیا شما خالکوبی را دوست دارید؟» او گفت: «آنها می توانند در برخی از دختران داغ باشند، اما معمولا نه.» من لبخند زدم، فکر نکردم بپرسم آیا آنها داغ بودند یا نه او را تصحیح کن اما شما باید ازدواج کنید خانم ها نمی توانند نقاشی کنند، نمی توان نوشت. \"عروسی زیبا و بد بو بود، مثل آنها، خانم رامزی به من پس از تبریک به من در موفقیت های مدرسه حقوق من گفت. ما در بیرون از میز نشسته ایم، از یک چتر از خورشید سایه داریم. بچه ها در استخر بازی کردند و بر روی چمن فریزبی انداختند. من دوست عزیزم را در حالی که او الگوهای الگوی میز شیشه ای را بالا برد. جیمز برادر قبل از تعطیلات آخر هفته ازدواج کرد. چون شما باید ازدواج کنید در حالی که برادر خانم رامزی برادرزاده های تازه عروسی خود را به هتل خود می برد، او طلوع خورشید، غروب خورشید را آواز خواند و عروس جدید گریه کرد تا از چنین خانواده ای استقبال شود. بنابراین رحمت است که من آن را ندیده ام، زیرا من ناخوشایند خندیدم، نمی توانستم همدردی کنم، و هیچ نوع داستان عروسی وجود ندارد. در عوض، من یاد می گیرم که درخت را به وسط برسانم. من سعی می کنم شکل هایی از جهان را ببینم و درخت را به وسط می برم. من از صحبت کردن خانم رامزی در مورد یک دوست که حیرت زده در مورد صحبت در مورد در نهایت من ...

مشاهده لینک اصلی
طرفداران Viginia Woolf ممکن است بخواهند که من فقط در Jan KjÃ|rstads Oppdagaren خوانده ام. جوناس در مقابل پنجره در یک هتل در Jotunheimen، یکی از نواحی زیبا ترین مناطق کوهستانی نشسته است، خواندن برای فانوس: Han fortsatte à ¥ lese، om mulig enda mer oppslukt. هان در حال حاضر در han risikerte livet دخیل است. هان سات مدرن Fà ¸ lelsen av att han ikke sà ¥ ned من en bok، men ned i en hjerne، en kropp، en landskap uhorvelig mye større، dypere og videre en det scenario، Jotunheimen، han hadde foran seg nà ¥ r han hevet blikket. Jonas merket att fluence flatete، takket vÃ|re en scarve bok، truet à ¥ vike før en aldri skuet dybde. هان می گوید در هان، من و عهد دوم، hade vÃ|rt en hà ¥ rsbredd fraà ¥ oppdage hva livet var، sà ¥ konkret han nesten kunne legge henderne pà ¥ det og si:Her er det! @ My ترجمه: او همچنان به خواندن، در صورت امکان حتی بیشتر جذب. او نمی توان حدس زد که او زندگی اش را ریسک می کند. او نشسته بود، احساس می کرد که او در یک کتاب نگاه نمی کرد، اما در ذهن، بدن، منظره ای باورنکردنی بزرگتر، عمیق تر و گسترده تر از منظره ای از جوتونیمن که زمانی دید او را دید. جوناس متوجه شد که مسطح بودن جهان، به لطف یک کتاب کوچک، تهدید به راه رفتن به یک عمق که هرگز پیش از آن دیده نشده بود. او بعدا اظهار داشت که در چند ثانیه ماندگار، او از کشف آنچه زندگی می کرد، گسترده بود، به طوری که به طور خاص می توانست تقریبا دستان خود را روی آن بگذارد و بگوید: \"اینجا اینجا! @

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب به سوی فانوس دریایی


 کتاب معمای ماری روژه و ماجراهای دیگر شوالیه دوپن
 کتاب ابشالوم، ابشالوم!
 کتاب خانم دلوی
 کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف
 کتاب میدل مارچ
 کتاب موبی دیک